غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی

شب به هم درشکند زلف چلیپائی را
صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را
گر از آن طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینائی را
گر به آئینه سیماب سحر رشک بری
اشک سیمین طلبی آینه سیمائی را
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را
از نسیم سحر آموختم و شعله شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را
طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن
که به دل آب کند شکر گویائی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبائی را
شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل
شمع بزم چمنند انجمن آرائی را
صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشائی را
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
شهریارا قرق عزلت و تنهائی را
بررسی آماری غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی

بیشترین کلمات استفاده شده از لحاظ آماری کلمات دل، شمع، بزم، سحر، پشت، تماشا، شب، کند می باشند. شهریار از کلمه دل ۴ بار ، شمع ۲ بار ، بزم ۲ بار ، سحر ۲ بار ، پشت ۲ بار ، تماشا ۲ بار ، شب ۲ بار ، کند ۲ بار در غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی استفاده کرده است.

کلمه تکرار
دل 4
شمع 2
بزم 2
سحر 2
پشت 2
تماشا 2
شب 2
کند 2